احساس شبنم   

 

 

دوستان گرانقدر! این دردنامه ام ، هدیه ایست به صدمین سالگشت روز بین المللی " زن ". این سروده را اهدا می کنم به آنانی که یک عمر زجر زن بودن کشیده اند و به نام انسان دوم، یا ملکیت مرد تحویل داده شده اند. 

*

احسان شبنم

*

همسفر! پایت به ترسی بسته شد

در میانِ  ره   نهادت خسته شد

کودکِ  امیدِ  من هم سیر نیست

تا رسیدن هیچگاهی  دیر نیست

خستگی را از خودت تبعید کن

همتت را  یک  کمی تمدید کن

تا به منبر فاصله یک جنگل است

مشکلِ  مسئولیت آن جا حل است

جنگل است، اما ز وحشی پـُر بود

ساز و راز، آن جا کمی بی سـُر بود

جنگلِ  جهل و تعصب، بوی خون

رگه رگه رفته هر سو جوی خون

جنگلِ  ظلم و قساوت، نظمِ چور

در قبیله  دخترانِ  زنده  گور

جنگلی از مردسالاران،  تبه

سرنوشتِ  زن در آن باشد سیه

همسفر! ای  حامی فریادِ  زن

خار را از پای احساست بکن

باید از جنگل به حیله بگذریم

از سرِ  جهلِ   قبیله بگذریم

تا به  منبر آنقدر  کوتاه  نیست

پشتِ جنگل، لیک پشتِ  ماه نیست

می رسیم، اما نترسی، شیر باش

گر ضرورت می شود، شمشیر باش

این امانت از گلویت می چکد

گر نگویی روحِ  ما را می مکد

ترسِ جنگل تا به چشمت می دَوَد

همتت را گاوِ  جهلش می جَوَد

گوشِ  مظلومان  پی آوازِ  تو

تا شود  آگه جهان از رازِ  تو

بعد از آن، جنگل نباشد زن ستیز

آتشی بر ذهنِ  خشکِ  او بریز

تو به پا ایستاده شو تا دیگران

دیده دیده سوی تو گردد روان

جنگل از احساسِ  شبنم  پـُر شود

سازِ  انسان محوری هم سـُر شود

 

 *

 

لینک
دوشنبه ٩ اسفند ،۱۳۸٩ - کریمه ملزم پرکار