غم واژه   

سلام خدمت همه عزیزان!

شعرگونه ای را که اینجا می خوانید، انعکاس دردیست از مادری که فرزندش را به خاطر چند افغانی می فروشد:

*

               غم واژه

*

آمد بهار و خانهء من مرز غصه هاست

در حجره های هستیم اندرز غصه هاست

آمد بهار و بوی زمستان درد داشت

بس اقتباس لرزه ز اندرو سرد داشت

بر روح کودکان خنک کشته گریه کرد

بنشست این بهار و دوصد پشته گریه کرد

من در سکوت تلخ غم خویش مانده ام

در غصه های هموطنم بیش مانده ام

بر قله های شامخ اندیشه های شب

پرواز مرغ فکر به صد گونه تاب و تب

یک لحظه بهر خویش فرا خوان آرزوست

گاهی به دشت سینه که صد خار غم در اوست

دیدم ملال نیمه شبی را زوال نیست

شب خون لشکر غم جان را مجال نیست

با یک دو رکعت عشق به سلطان آسمان

از درد غربت و غم خود می کنم بیان

وانگه غم بلند به کوهپایه های دهر

طوفان حادثات فزاینده در نظر

رو سوی مامنم که غروب سپیده هاست

تبعید گشته نور و سیاهی حکم رواست

دل اندرون سینه به خونابه می تپید

غم واژه ای ز مامن پر فاجعه شنید

جبر زمان گرفت ز آغوش مادری

طفلی که بود در صدفش همچو گوهری

یعنی که بهر لقمهء نانی فروختش

هر چند این معامله در سینه سوختش

نجوای غم به دشت دلش شعله آفرید

وز آشیان خور به یقین نور شد پدید

زایل شود ز سورهء باور غم طویل

صیقل فزاست آیینهء دل به صد دلیل


 
 
 
لینک
شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸٦ - کریمه ملزم پرکار