با سلام گرم  محبت به عزیزان و دوستان که به این جا سری میزنند   این سروده  را تقدیم شما عزیزان 

                                  یک لحظه وطن داری 

دو عالم ابر در من بسته شد دارد گهر باری 

به چشم خواب من ریزد نمک آزار  بیداری

عذاب حجم غم ها روی دوش چشم من بار است

و درد روح هم هر لحظه دارد دیده آزاری 

کجا هم کاسه ی یابم در این جا سفره می گرید 

فقط با خویش میگویم  زتنهای گرفتاری 

مرا عزلت هزاران مرتبه به از چمن گردی 

که اینجا بشکفد از خاطراتم بوی   گلکاری 

نیابی و ازه ای زیبا تر و شیرین تر از میهن 

تمام عمر  را گر خط به خط در سینه بماری 

هزاران بار سنجیدم نمی ارزد نمی ارزد

سریر ملک بیگانه به یک لحظه وطن داری 

 



/ 2 نظر / 27 بازدید
هزاران گنج

سلام عزیزدل ممنونم بابت این سروده زیبا [گل][گل][گل]امیدوارم همواره شاد و سبز باشید[گل][گل][گل]

هزاران گنج

وقت طرب خوش یافتم آن دلبر طناز را ساقی بیار آن جام می مطرب بزن آن ساز را امشب که بزم عارفان از شمع رویت روشنست آهسته تا نبود خبر رندان شاهدباز را دوش ای پسر می خورده‌ای چشمت گواهی می‌دهد باری حریفی جو که او مستور دارد راز را روی خوش و آواز خوش دارند هر یک لذتی بنگر که لذت چون بود محبوب خوش آواز را چشمان ترک و ابروان جان را به ناوک می‌زنند یا رب که دادست این کمان آن ترک تیرانداز را شور غم عشقش چنین حیفست پنهان داشتن در گوش نی رمزی بگو تا برکشد آواز را شیراز پرغوغا شدست از فتنه چشم خوشت ترسم که آشوب خوشت برهم زند شیراز را من مرغکی پربسته‌ام زان در قفس بنشسته‌ام گر زان که بشکستی قفس بنمودمی پرواز را سعدی تو مرغ زیرکی خوبت به دام آورده‌ام مشکل به دست آرد کسی مانند تو شهباز را سعدی[گل][گل][گل]سلام خیلی ازتون ممنون و سپاسگزارم[قلب][گل]